خرید بک لینک
چند شب پیش مهمون داشتیم .مرد محترم و مسنی با کلی تجربه و خاطره های رنگارنگ از زندگی .ایشون داشتن تعریف می کردند که بچه بودن و از مدرسه فراری .میگفت کلاس اول ابتدایی توی روستا بودم از مدرسه فرار میکردم اما معلم می اومد توی صحرا دنبالبچه هایی که از مدرسه فرار میکردن و دنبالشون توی خاکهای صحرا میدوید و می بردشون مدزسه .میگفت حتی گاهی وقتا با لباس چوپانی معلمها می اومدن و بچه ها رو میگرفتن می بردن سر کلاس . حتی بزرگترها رو هم زور میکردن برن مدرسه .این اشنای ما داشتن خاطرات کودکیشون رو تعریف میکردن و من به فکر رفته بودم که چقدر با سواد کردن جامعه اون زمان مهم بوده ، درست برعکس الان . چی بودیم و چی شدیم .

برچسب: نویسنده: بهار میرزاده تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 12:33

صفحه بندی